نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

من خدایی دارم .....

من خدایی دارم ، که در این نزدیکی ست ..... نه در آن بالاها ! مهربان ، خوب ، قشنگ ..... چهره اش نورانیست گاه گاهی سخنی می گوید ، با دل کوچک من ، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد ! او مرا می خواند ، او مرا می خواهد ، او همه درد مرا می داند ..... یاد او ذکر من است ، در غم و در شادی چون به غم می نگرم ، آن زمان رقص کنان می خندم ..... که خدا یار من است ، که خدا در همه جا یاد من است . او خداییست که همواره مرا می خواهد ، او مرا می خواند او همه درد مرا می داند .....     ...
12 بهمن 1393

دوباره انتظار ..... خدای مهربون .....

1393/11/07   سلام عزیزم ، امروز 7 بهمن 1393 هست من و بابایی دوباره از این ماه تصمیم گرفتیم منتظر شما باشیم امروز هم اولین روز از این دوره هستش عزیزم ، از خدای بزرگ و مهربون بخواه این ماه دیگه به این انتظار پایان بده و شما فرشته ی آسمونی رو ، واسه ما مامان و بابای منتظر و بی تاب زمینی کنه انشاالله به امید روزهای خوش در پایان این ماه .   خدایا ! دست هایم را بسوی تو می گشایم آرزویم دور نیست ..... خوب می دانم که نگاهت در امتداد دستان پر نیاز من است و من ........
7 بهمن 1393